کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



اوقات شرعی

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید پوریا هاشمی     نوع شعر : مدح و مرثیه     وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن     قالب شعر : مثنوی    

نیست چون هیچ‌کسی دور پـیـمـبرزاده            همه امـیـدِ عـمـو کـیـست؟! برادرزاده!

اکبرت نیست ولی غیرت من مانده هنوز            گرچه افتاده ابالفضل، حسن مانده هنوز


یـازده سـال عـمـو جـان پـدر من بودی            مثـل پـروانـه فـقط دور و بر من‌ بودی

بیشتر از عـلی‌اکبر نـظرت بر من بود            جای من مثل پـسرهات برآن دامن بود

به تـنـم قـبل همه جـامـۀ نـو پـوشـاندی            تا که خـوابـم بـبـرد در بغـلم می‌ماندی

خاطرت هست نشستی به کنارم سحری            قول دادی که مَرا هم ببری هر سفری؟

حال امروز چه رخ داده امیـر دو سـرا            می‌سپاری به حـرم تا که بگیرند مرا؟!

فکر کردی بروی من به حرم می‌مانم؟!            بـی‌خـیــال تـن زخـم پـدرم مـی‌مـانـم؟!

دارم از دور به اوضاع تنت می‌نگـرم            نیزه‌ای بر کمرت خورد که خم شد کمرم

مست‌ها دور وبرت نعـرۀ مستانه زدند            نیزه‌ها گیسوی خونین تو را شانه زدند

قـصد دارند سرت را ز قـفـا قـطع کنند            آمدم جـای سـرت دست مرا قـطع کنند

حسنی‌ها همه یک روضۀ سنگین‌ دارند            همه یک خاطره با بازوی خونین دارند

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : علیرضا خاکساری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع لن قالب شعر : غزل

مـا سـائـلان هـر شـب دربـار عـبـدالله            نان می‌خـوریم از سـفـرۀ پربار عبدالله

مانند بابای کریمش دست و دلباز است            ضرب الـمـثل شد رأفـت بسیار عبدالله


دسـتـان او عـطـر امـام مـجـتـبی دارد            ارث حـسـن شـد گـرمی بـازار عبدالله

در یک شب عمرش ره صد ساله را طی کرد            از بس خـردمـنـدانـه بود افکار عبدالله

امشب بیا با من بگو وای از دل زینب            آتش به جـان عـمه زد اصـرار عبدالله

سوی شهـادت می‌دوید از جانب خیمه            حکـمـت نـهـفـتـه در دل رفـتار عبدالله

از " لا اُفـارِق عَمّیِ" او می‌توان فهمید            حُـسـن تـوجـه بـود در گـفـتـار عـبدالله

می‌رفت در گودال دستش را سپر سازد            قـیـمت نـدارد این هـمـه ایـثـار عـبدالله

زیر سـر تـیـر و کـمـان حرمـله‌ها بود            کـلـی گـره افـتـاد اگـر در کـار عبدالله

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محسن حنیفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

آغـوش بــارگـاه تـو تـا بـار عــام داد            احـلی من الـعـسل به من تـلـخ‌کـام داد

عرش خـدا همیشه به تو تکیه می‌زند            این‌بار تکـیه بر تو در آن ازدحام داد


دیـدم نگـاه بی‌رمـقـت سوی خـیـمـه‌ها            آرامـشـی عـجـیـب به اهـل خـیـام داد

لبخند تشنۀ تو ترک خورد از عـطش            وقتی فـرات بر لب خشکـت سلام داد

ای حیِّ لایمـوت چرا زیر دشـنه‌ای؟!            جان را سزاست پای تو عالی مقام داد

صبح تن تورا چه کسی بر زمین کشید؟!            جـسم تو را به چکـمـۀ نا اهل شام داد

دلشوره‌ای به سینۀ پاکت جلـوس کرد            باید تو را شـهـیـد غـم خـیـمـه نـام داد

ممنون تیغ هستم از اینکه در آن غروب            دسـت مـرا دوبـاره به دسـت امـام داد

وقتی چـکـامـه‌های لبت گفت یا حسن            حُـسـن خـتـام بـر غـزلـی نـاتـمـام داد

زهرا رسید و بر تن زخمی تو گریست            با گـریـه زخـم‌هـای تو را الـتـیـام داد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : وصال شیرازی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

دردم، ز کودکی‌ست که با روی همچو ماه            آمـد بـرون، به یـاری آن شـاه بی‌سـپـاه

بی‌تاب چون دل از بر زینب فرار کرد            آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه


کای عمّ تاج‌دار! به خاک از چه خفته‌ای؟            برخـیـز از آفـتـاب بیـا تا به خـیـمه‌گـاه

نشنـیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟            تنـهـا ز خـیـمـه آمـده‌ای نـزد این سـپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب            بازگرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز            تیـغـی حـوالـه کرد به آن مـاه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ            دست اوفـتـاد از تن مـعـصـوم بی‌گـناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش            چون ماهیِ به لُجّۀ خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغـیاث گـوی            می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید هاشم وفایی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

عمو ببین به چه حالی رسیده‌ام اینجا            ز خـیـمـه‌گـاه به سویت دویده‌ام اینجا

تـمـام عـمـر کـم من نثار یک نفـست            نـفـس نـفـس زده‌ام تا رسـیـده‌ام اینجا


اگرچه کـودکـم اما مـعـیـن تو هـسـتم            نـوای بی‌کـسی‌ات را شـنـیـده‌ام اینجا

غـریبی تو به آتش کـشـیـده جان مرا            اگـر که آه ز سـیـنـه کـشـیـده‌ام ایـنجا

چه قابلی‌ست که افتد به پای تو دستم            که دل به راه تو از جان بریده‌ام اینجا

برای دیدن بـابـا دلـم بسی تنگ است            به خواب وصل، پدر را چو دیده‌ام اینجا

ز تـیـر حرمله پـرپر زدم، ولی شادم            که روی دامـن تـو آرمـیـده‌ام ایـنـجـا

نمی‌کـنم دگر احساس تـشـنگی، زیرا            ز شهد جـام شهـادت چـشـیـده‌ام اینجا

نوشت کلک «وفایی» که با شهادت خود            حــمــاســۀ دگـری آفــریـده‌ام ایـنـجـا

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلام‌الله‌علیها

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : چهارپاره

عـمـه تـا دیـر نـشـده بـذار بـرم            مثل تو دلـواپـسـم خـیلی بـراش

انـگـاری دیگه نـفـس نـمی‌کـشه            حرمله ببین چیکار کرده باهاش!


عــمـه جـانِ مـادرت بـذار بـرم            تا بـه دادِ زخـم پـهـلـوش بـرسم

سنگای بدی زدن، می‌خوام برم            بـه جـراحـتـای ابـروش بـرسـم

عمه خـواهش می‌کـنم بذار برم            شـبـیـه خودت حـالـم خـیلی بـده

تنها نیستم اونجا غـصه مُ نخـور            مـادرت هم تـوی گـودال اومـده

اگه دیر برم بـازم یتـیـم می‌شم!            بیـشـتر از عمو، پدر بوده برام

وقتی سایه‌ش نـباشه رویِ سرم            دنیا رو یه لحظه حتی نمی‌خوام

خیلی بَر خورده به غیرتم، ببین            اهل کوفه چی آوردن به سرش!

عـمـه جان اگه به مـوقـع نرسم            زیر چکـمـه‌های شمرِ پـیـکرش

فـدای چـشـات بـشم گـریه نکـن            تو هـوامو خـیلی داشتی همیشه

به جـون بـابـام قــسـم اگـه بـرم            عمو از دست تو دلخور نمی‌شه

: امتیاز

زبانحال سیدالشهدا علیه‌السلام در شهادت عبدالله بن الحسن

شاعر : سیدحمیدرضا برقعی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

برادر تشت خون را لاله‌باران کرد، یادم هست            و بغض خویش را در سرفه پنهان کرد، یادم هست

صدا زد: رفتم اما با تو در هر حال خواهم بود            برادر! با تو تا هنگامۀ گودال خواهم بود


برادر پای حرفش ماند و با من در سفر آمد            برادر پا به پایم با همان خـونِ جگر آمد

برادر آن‌که شمشیرش خرافات جمل را کشت            شکوهش جبت و طاغوت جهان، لات و هبل را کشت

سخن فرمود با لب‌های قاسم، مرگ شیرین شد            و ثاراللّهی‌ام با خون عـبداللّه رنگـین شد

درون مقتل اینک لطف خود را بیشتر کرده            برایم دست خود را سایۀ سر نه، سپر کرده

بیا خواهر، ببین خون جگر بر خونم افزوده            شکست آن شیشۀ عطری که لبریز از حسن بوده

شمیمِ عطر او را در مشامم از ازل دارم            به عبداللّهِ آغوشم، حسن را در بغل دارم

عجب پیراهنی از دست خواهد رفت در بازار            که از بوی حسین آکنده، از عطر حسن سرشار

یکی شد پیکرم با او، تو هم این را روایت کن            شباب اهل جنّت را بیا با هم زیارت کن

تو هم مانند من دور از وطن هستی، بیا خواهر            اگر دلتنگ آغوش حسن هستی، بیا خواهر

شبیه کودکی‌هامان بساط گـریه برپـا کن            بیا یک بار دیگر چادرت را خیمۀ ما کن

بیا خواهر، بیا این حنجر کوچک سخن دارد            گـلوی سرخِ عـبداللّه آهـنگ حـسـن دارد

بیا خواهر که دارد از گلویش این دم آخر            صدای روضه می‌آید، صدای روضۀ مادر

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : مسعود یوسف پور نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

آمد به میدان، لشکر غم را خبر کرد            از خیمه نه، از سن و سالش هم گذر کرد!

آه بــلــنـدش در دل آهـن اثـــر کــرد            کوچک نخوانش، این پسر کار پدر کرد


بغض جمل را بین دشمن شعله‌ور کرد            با نعرۀ ابن الحـسن عـزم خـطر کرد

مانند قاسم دشت را زیر و زبـر کرد            سقا شد آنجا که عمویش را نظر کرد

چـشم تـمـام خـیمه را ناگـاه، تر کرد            آمد جلو، خود را بلاگـردانِ سر کرد

اینجای مقتل عمه‌اش را خون جگر کرد            ارثیۀ زهراست، دستش را سپر کرد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : اعظم سعادتمند نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

با ما بگو: از رسم خاطرخـواه بودن            با جسم و با جان پیش‌مرگ ماه بودن

از پا گرفتن، قـد کشیدن در بر عشق            از ســوخـتـن آگـاه و نـا آگــاه بــودن


هنگام ظلمت مثل برق از جا جهیدن            در اوج طـوفـان یـارِ شـمعِ راه بودن

با ما که عمری در عزایش گریه کردیم            چـیزی بگـو از اشک بودن، آه بودن

ای نخلِ کم‌سالِ تناور، مهـربان باش            با دسـت‌های خـسـتـه از کـوتاه بودن

ای کـودک ده‌ ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن            لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن

: امتیاز
نقد و بررسی

مصرع اول بیت زیر صحیح نیست و گویا شاعر صرفا بخاطر رعایت وزن شعر وزن عبدالله بن الحسن را ده سال ذکر کرده است اما در روایات سن این نازدانه یازدهسال ذکر شده است!!

ای کـودک ده‌ ســالـۀ دشـتِ رسـیـدن            لـخـتـی بـگـو از راز عـبـدالله بــودن

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید پوریا هاشمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن قالب شعر : مربع ترکیب

در یـازده بـهـارم، تـنـهـا حـسـین گفتم            یاد حسن که کردم، یک یاحـسین‌ گفتم

عـمّه نـوازشـم کرد، زیرا حـسین گفتم            به تو عـمو نگـفـتـم، بـابـا حسین گفتم!


باید هـمه بـدانـنـد، در زیـر دیـن هستم

عـبداللـهـم ولی من، عبدالحـسین هستم

مانند قـاسم عـزمِ کـشـته شدن که دارم            در رگ‌رگ وجودم، خون حسن که دارم

گیرم زره ندارم! یک پیرهن که دارم!            جـای کـلاه‌خـودم، عـمامه من که دارم

بـگـذار مـن بـیـایـم تا راه حـل بـسازم

مثل حـسن بجـنگـم صدها جمل بسازم

بی اکبر و ابالفضل، دور تو بود خلوت            گفتی بمان به خیمه، گفتم عمو اطاعت

عمه مراقبم بود، با صد هزار زحمت            تنها زدی به میدان، آخر چقدر غربت!

دیدم به ‌قصد قتلت، لشکر به راه افتاد

تا پـیکـر شـریـفـت، در قـتـلگـاه افـتاد

بر پیکرت کـشیدم، با گریه پیکـرم‌ را            دادم نشان به عالم، آن روی دیگرم را

نـذر سـر تو کـردم، دسـتان لاغـرم را            بازو شکست و دیدم‌ بازوی مـادرم را

شکر خدا که من هم، پای تو جان سپردم

دیدی که من دلیرم! دیدی به درد خوردم!

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : علی انسانی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مثنوی

آمـدم تـا جـان کـنــم قــربــان تـو            پـیـش تـو گــردم بــلاگـردان تـو

در حـرم دیـدم که تـنـهـا مـانده‌ام            همرهان رفـتـند و من جا مانده‌ام


رفـتی و دیـدم دل از کـف داده‌ام            خوش به دام عقل و عشق افتاده‌ام

عقل آن سو، عشق این سو می‌کشانْد            از دو سو، این می‌کشانْد، آن می‌نشانْد

عقل گفتا: صبر کن، طفلی هنوز            عشق گفتا: کن شتاب و خود بسوز

عقل گفتا: هست یک صحرا عدو            عشق گفتا: یک‌تـنـه مـانـده عـمو

عقـل گـفتا: روی کن سوی حـرم            عشق گفتا: هان! نیُـفـتـی از قـلـم

عـقل گـفـتا: پـای تو باشد به گِـل            عشق گفت: از عاشقان باشی خجل

عـقل گفتا: نی زمان مستی است            عشق گـفتا: موسم بی‌دستی است

راهی‌ام چون دید، عقل از پا نشست            عشق، دست عقل را از پشت بست

خـاطـر افـســرده‌ام را شــاد کـن            طـائــر روح از قـفــس آزاد کـن

هـم دهـد آغـوش تـو بــوی پــدر            هم بُوَد روی تو چون روی پـدر

بـیـن ز عـشـقـت سـیـنـۀ آکـنـده‌ام            در بـرِ قـاسـم مـکـن شـرمـنـده‌ام

من نخـواهـم تا به گردت پر زنم            آمـدم، آتـش به جـان یکـسـر زنم

دوست دارم در رهت بی‌سر شوم            آن‌قَـدَر سـوزم که خاکـسـتر شوم

مُهـر زن، بر برگۀ جـانـبـازی‌ام            وای مـن! گـر از قـلـم انـدازی‌ام

هست، بعد از نیستی، هستی من            شاهـد عـشـق تو، بـی‌دسـتـی من

گو شود دست من از پـیکـر جدا            کی کنم دامـان عـشقـت را رهـا؟

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : محسن حنیفی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

بارگاهی که شده عرش خدا کَـفش‌کَـنش            لـشکـری پـای نـهـادنـد به روی بـدنـش

این حسین است که مانده است تنش روی زمین؟!            یا روی خاک، به لب آمده جان حسـنش


یـک‌ نـفـر درصـدد غـارت عـمـامـۀ او            یک نـفـر آمـده تـا کـه بـبـرد پـیـرهـنش

دور تا دورِ حـرم دسـت حـرامی‌هـا بود            وارد معـرکه شد شیر یل صف شکـنش

رجـز شـیر جـمل نعـرۀ مـستـانۀ اوست            یاحسن بود که می‌ریخت ز کنج دهـنش

آمد و داشت به لب آیۀ "فَـاخْلَعْ نَعْـلَـيْك"            گفت سیناست همین سیـنۀ غرق محـنش

بی‌وضو آنکه نبرده است دمی نام عمو            بود با شمر درآن مهـلکه روی سخـنش

به ادب نافـه‌گـشایی کن ازآن زلفِ سیاه            جای دل‌های عزیز است به هم بر مَزَنَش

بود آن لحـظه دعای لب عـطـشان عمو            که میان دل خود داشت غـم یـاسـمـنـش

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش            می‌سپارم به تو از دست حـسود چمنش

وای از بال و پرش، رفت به غارت با تیغ            وای از حنجره‌اش، حرمله شد راهزنش

وطن آغوش حسین است، خوشا عبدالله            لاأقل جان نسپرده است به دور از وطنش

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلام‌الله‌علیها

شاعر : محمدجواد شیرازی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : مثنوی

گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم            عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم

به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم            دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟!


ای که عزّت همه‌اش در نظر رحمت توست            آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست

خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟!            بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟!

عمویم روی تراب است، به خود می‌پیچد            جگرش تشنۀ آب است، به خود می‌پیچد

بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟!            رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟!

گرگ‌ها دور تن محـتضرش ریخته‌اند            چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـته‌اند

آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده            شمر با خـنجر کـندش شده است آماده

به پرستوی زمین‌گـیر و اسیر اذن بده            دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده

من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند            نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند

حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را            دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را

دست خود را جلوی تیغ سپر می‌سازم            سـر خود را به فـدای سـر او می‌بـازم

عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر            می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر

جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است            ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است

رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم            بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم

تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله            قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه

ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم            حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم

نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم            چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم

آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده            خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

عـمـو رسیـدم و دیـدم؛ چـقدر بلوا بود            سـر تـصـاحـبِ عـمـامـۀ تو دعـوا بود

به سختی از وسط نـیـزه‌ها گـذر کردم            هزار مـرتـبه شکـر خـدا کمی جا بود


عمو چقـدر لبِ خـشکـتـان ترک دارد            چه خوب می‌شد اگر مشک آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال            نگـاه کـن؛ نـکـنـد مـادر تو زهـرا بود

برای کـشـتن‌تان تـیـغ و نـیـزه کـم آمد            به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود

تمام هوش و حواس سپاه کوفه و شام            بـه فـکـر جـایـزۀ بــردن سـر مـا بـود

بلند شو؛ که همه سوی خیمه‌ها رفـتند            من آمدم سـویِ گـودال، عـمه تنها بود

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : علی اکبر لطیفیان نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفتعلن فاعلن مفتعلن فع قالب شعر : غزل

غیرت خاکسترش رنگ دگر داشت            شعـلۀ بال و پرش میل سفـر داشت

آن که در این یـازده سـال یـتـیـمـی            تا که عـمـو بود انـگـار پدر داشت


از چه بـمـانـد در این خـیـمۀ خالی            آن که ز اوضاع گودال خبر داشت

گفت: به این نیزۀ خشک و شکسته            تکـیه نمی‌زد عـمـو یار اگر داشت

رفـت مـبادا بگـویـنـد غـریب است            یا که بگویند عمو کاش پسر داشت

در وســط بُـهـت دلــشـورۀ زیـنـب            شکر خدا دست، یعنی که سپر داشت

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : آرش براری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

دارد سرش را می‌بُرد در پیـش رویم            ای عمه می‌خواهم روم پیـش عـمویم

باید عـمـوجـان در مـسـیـر تو بمـیرم            جـای دگر مُردم به بـابـایم چه گویم؟


مثـل هـمیـشـه بـاز می‌آیـم بـه سـویت            بی‌سـابـقـه است اما نـمی‌آیی به سویم

از بس که در آغوش تو بودم عموجان            فرقی ندارد با تو دیگر عـطر و بویم

جـام بـلا را دادی ای سـاقی به قـاسم            راضی نـشو چیزی نـباشد در سبـویم

گر نیستم شیب الخضیب اما عمو جان            مانند مویت غرق در خون است مویم

شکر خـدا تـیر سه شعبه راحـتم کرد            از بغض چندین سال مانده در گـلویم

امروز اگر جـانـم برای تو نمی‌رفـت            روز قـیـامـت پـاک می‌رفـت آبـرویم

می‌خـواسـتـم آخـر بـرای تـو بـمـیـرم            دیــدی بــرآورده شـد آخــر آرزویــم

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : وحید قاسمی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

باز هم با اشتیاق و دور از فکر و خیال            محضِ کسبِ فیضِ عرفانی فراهم شد مجال

زیرِ خیمه‌گاهِ روضه، تا قیامت جایِ فرش            پر گشوده جبرئیل و صد ملَک گسترده بال


نامهٔ اعمالمان را داده عـمری شستـشـو            محو کرده معصیت‌ها را همین اشکِ زلال

ذکر ما از کودکی تا به کهنسالی؛ حسین            ای خوشا عمری که اینجا می‌رود رو به زوال

در حسینی بودن و در جان سپردن پایِ عشق            هیچ تعریفی ندارد قدّ و قامت، سنّ و سال

تا قیامت، کربلا، روز دهم، اثـبات کرد            پایـبـندِ حق شدن بسیار دارد قـیل و قال

آنچـنان آمـد به مـیدان یـادگـار مـجـتـبی            شد زبانِ شعرم از این جرأتِ جانانه، لال

تیغِ شمشیر آمد و وقتی که شد دستش جدا            آمد و انداخت دورِ گردنش غیرت، مدال

آن به آن ذکر لبش شد؛ لا أُفارِق عمّی و            در دلِ گودال جان داد عاقبت این نونهال

بارِ خود را با شهادت بست و نامش ثبت شد            در مـیـانِ نـام هـفـتـاد و دو یـارِ ایـده‌آل

بود عـبـدالله و خـون در راهِ ثـارالله داد            پایِ فرزندانِ زهرا مال و جان را بیخیال

ذکر ما هم کاش باشد لا أُفـارِق مِنْ امام            دور بودن از امامِ عصرمان باشد ملال

عهد می‌بـندیم در روضه شبـیه مهـزیار            بی‌حضورش؛ زندگی باشد برایمان محال

بر لبِ منجی هنوز آوایِ "هَل مِن ناصر" است            دستِ بیعت می‌دهیم امشب بدونِ شرحِ حال

حالمان معلوم! می‌سوزیم از داغِ حسین            می‌رسد تا که نمانَد خونِ جـدّش پایـمال

انتـهـایِ راهِ عـاشـوراست آغازِ ظهـور            جـا نـمـانـیـم از سپـاهِ انـتـقـامِ بی‌مـثـال!

: امتیاز

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : ناشناس نوع شعر : مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

رفت قاسم، رفت سقا و علی اکبر... عمو            من ز تو تنهـاتر و از من تو تنهاتر عمو

نیست زور و بازویم مثل علی اکبر ولی            هست اما غـیرتم مثل علی اصغـر عمو


به سکینه گـفته‌ام غصه نخور از رفـتنم            دست‌های من فدای معجرت دخـترعـمو

زمزمِ خون راه افتاده‌ست، دست و پا نزن            می‌دوم سوی تو مثل هاجرِ مضطر عمو

دور خواهم کردشان با دستِ خالی یک تنه            دوره‌ات کردند اگر با نیزه یک لشگر عمو

جایِ بـابـایـم پـدر بـودی بـرایـم سـال‌ها            ای عزیزِ مهربانـتر از پدر مـادر، عمو

آمدم یـک ثـانـیـه زنـده بـمـانی بـیـشـتـر            عمه رویت را ببـیند دفعه‌ای دیگر عمو

بینِ نیزه خوردنت جورِ مرا هم می‌کِشی            زحـمـتت دادم حـلالـم کـن دم آخـر عمو

نیزه خورده پهلویت افتاده‌ای روی زمین            آمده انـگـار مـادر بـاز پـشـت در عـمـو

حرمله با تیر جسمم را به جسمت دوخته            برنمی‌دارم اگر از پـیکـرت پیکـر عمو

من ندارم دست؛ اما برندارم از تو دست            تا دم جـان دادنـم مـانـنـد آب‌آور عــمــو

بین مقتل بدتر از شمشیرها، دشنام‌هاست            تو خجالت می‌کشی ای کاش بودم کر، عمو

چون تمام کودکی حالا در آغـوشِ تـوأم            نیست پایانی برای من از این بهتر عمو

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : عباس همتی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول مفاعلن مفاعیلن فع قالب شعر : رباعی

در عـشـق، بـنـای نـیک‌نـامـی دارند            جـسم‌اند که یک جـان گـرامی دارند

در لحـظۀ گـودال، یکی باز دویـد            ...این جـان‌به‌کـفـان مگـر تمامی دارند


************
فهمید که لحظه، لحظه‌ای جان‌کاه است            در معرکه دید فرصتـش کوتاه است

گودال که خـتم ماجـرا نیست، بـبـین            این تـازه شـروع رزم عـبـدالله است

************
ای دل، بنگـر چگـونه شد فرجـامش            دنــیـا نـتـوانـسـت کـنــد نــاکــامــش

در مـعـرکـه دسـت او قـلـم شـد، امّا            نـگـذاشـت کـه از قـلـم بیـفـتـد نامش

************

شـب آمـد و بـاب ابـتــلا را بـسـتـنـد            طـومـار شـگـفـت کـربـلا را بسـتـند

در آخــر سـطـر، نـام عــبـد الله و...            پــرونــدۀ نــام شـــهــدا را بــسـتـنــد

: امتیاز

مدح و شهادت عبدالله بن الحسن علیه‌السلام

شاعر : هادی جانفدا نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

چون باد در حرارت دشت و دمن دوید            چون بوی گل بلند شد و در چمن دوید

وارونـه اسـت شـیـوۀ صـحـرای ابـتـلا            رو بـه شـکـارگـاه، غـزال خـتـن دویـد


می‌خواست ایستاده نسوزد شـبیه شـمع            خـورشـیـد‌وار با هـمـۀ سـوخـتـن دویـد

مردان، زره به قـامت مـردانه بسته‌اند            این نوجوانِ کیست که با پیرهن دوید؟

با اشـتـیـاق رفـت به آغــوش قـتـلـگـاه            غربت‌کشیده بود و به سوی وطن دوید

تـیغ بـرهـنـه مـنـتـظـر دست‌بـوسی‌اش            با سـر به پـای‌بـوس تـن بی‌کـفـن دویـد

آغـشـته شد به خـون خدا خون پاک او            وانـگـاه در رگـان عـقـیـق یــمـن دویـد

یا رب چه رفت بر سر عبداللَه و حسین؟            زینب نشـست، فـاطمه آمد، حسن دوید

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما با توجه به وجود ایراد یا ضعف محتوایی و معنایی در مصرع اول بیت؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور رفع ایراد موجود و همچنین انتقال بهتر معنای شعر بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید.

مردان، زره به قـامت مـردانه بسته‌اند            این نوجنونِ کیست که با پیرهن دوید؟

زبانحال عبدالله بن الحسن با سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : حامد اهور نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

وقتی عدو به روی تو شمـشیر می‌کشد            از درد تـو تـمــام تـنـم تــیـر مـی‌کـشـد

طـاقـت نـدارم این همه تنها بـبـیـنـمـت            وقـتی که چلّه چلّه کـمـان تـیـر می‌کشد


این بغضِ جان‌ستان که تو بی‌کس‌ترین شدی            پـای مـرا بـه بـازی تـقــدیـر مـی‌کـشـد

ای قــاری هـمـیــشــهٔ قــرآن آســمــان            کار تو جزء جـزء به تـفـسـیر می‌کـشد

این‌که زِ هر طرف نفـست را گرفته‌اند            آن کوچه را به مسلخ تصـویر می‌کشد

بـرخـیـز! ای امـام نـمــاز فـرشـتـه‌هــا            لـشکـر برای قـتل تو تـکـبـیـر می‌کشد

: امتیاز